محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2391
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عامر گويد : « اشرف پسر حكيم و برادرش رعل بن جبله نيز با وى كشته شدند . عوف اعرابى گويد : يكى در مسجد بصره پيش طلحه و زبير و آمد گفت : « شما را به خدا آيا پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم دربارهء اين سفرتان چيزى به شما گفته است ؟ » گويد : « طلحه برخاست و پاسخ نداد و او زبير را قسم داد كه گفت : « نه » ولى شنيديم كه پيش شما درمهايى هست كه آمدهايم شريك شما شويم . » ابن عمر وابستهء زبير گويد : « وقتى مردم بصره با طلحه و زبير بيعت كردند زبير گفت : « هزار سوار نيست كه با آنها سوى على روم يا شبيخونى بزنم يا صبحگاهى حمله برم شايد او را پيش از آنكه به ما برسد بكشيم ؟ » گويد : « اما كسى جواب نداد » زبير گفت : « اين فتنه ايست كه از آن سخن مىگفتم » وابستهء او گفت : « اين را فتنه مىنامى و بسبب آن جنگ مىكنى ؟ » گفت : « واى بر تو مىنگريم اما نمىبينيم ، هيچ كارى نبود كه جاى پايم را در اثناى آن نديده باشم ، جز اين كار كه نمىدانيم رو به اقبال داريم يا به ادبار » علقمة بن وقاص ليثى گويد : وقتى طلحه و زبير و عايشه رضى الله عنهم روان شدند طلحه را ديدم ، او مجلس خلوت را بيش از همه چيز دوست داشت ديدمش كه ريش خود را به سينه مىماليد ، گفتمش : « اى ابا محمد مىدانم كه مجلس خلوت را بيش از همه چيز دوست دارى و مىبينم كه ريشت را به سينه ات ميمالى اگر از چيزى آزرده خاطرى بنشين » گفت : « اى علقمه ما كه بر ضد ديگران همدل بوديم اينك دو كوه آهن شدهايم كه همديگر را مىجوييم ، دربارهء عثمان كارى از من سر زده كه بايد به توبهء آن خونم را در راه خونخواهى او بريزم »